هنــــور از تو نوشتـــن برایـــم آســـان نیست و هر چه گریه کردم بغـض رو به پایان نیست
هنــــوز در ســفرم بر مــــــدار احســـاســــات چه حیــف حال و هوایم شبـیه گرگــان نیست
به گـــرد کعبــــه یکـــی در حریــم می رقصـــید کسی که برق نگاهش شبیه شیـطان نیست
قضــــاوت هــمه با دیــــدگانشــان جـــور است و هیچ کـــس زگنـــاه خــــود پشـــیمان نیست
کمـــی سبـــک تر از ایـــن مرزها عبـــور کنید میـان سیــــنه تان یک نفــر مسلـــمان نیست
چگــــونه باید از ایــن جـــاده هـای درد گذشت که گوشها همـه بسته کسی به فرمان نیست
هنـــوز گــــــــرد سفـــر را نشســته ام از تــــن که گفـته که خانه ی آدم شبـیه زندان نیست؟
به جـــامه دان ســــفر عــــهد نـــامه ها داریـم اگر چــه هیــچ کسـی بر قرار و پیمان نیست
به خـــط خــــوش بنویســید ســر در این شـهر خوشـا به گـرگ که اصلا شبیه انسان نیست
مرضیه اوجی
پ.ن۱:عاشق را که بر عکس کنی می شود "قشاع" دهخدا را می شناسی؟ لغت نامه اش را که باز کردم نوشته بود" قشاع " : دردی که آدم را از درمان مایوس می کند.
پ. ن 2: زندگی به من آموخت که آدم ها نه دروغ می گویند نه زیر حرفشان می زنند اگر صرفا چیزی می گویند احساسشان در همان لحظه است نباید روش حساب کرد.
مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند،ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد،
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند” است نه میان تو و مردم
دکتر شریعتی
باز هم سپاسگزار مهرتون هستم
میلاد آقا صاحب الزمان برشما مبارک
.........
امشب بهشت را به تماشا گذاشتند
امشب نمک به سفره دنیا گذاشتند
امشب بروی دامن نرجس از آسمان
ماهی بنام مهدی زهرا گذاشتند
امشب به خانه حسن عسگری برو
چون راه را برای همه واگذاشتند
از بسکه آمدند پی دستبوسی اش
از بس زیاد دل روی دل جاگذاشتند!
یوسف ببین که آخر صف ایستاده است
اور ابرای نوبت فردا گذاشتند
لیلا صفات ها همه مجنون صفت شدند
از عشق،سر به دامن صحرا گذاشتند
سلام
سپاسگزار مهرتون هستم
بر شما و خانواده ی محترم نیز مبارک
سلام
باعنوان: غزل « خم سربسته »
آپم و منتظر نظر ارزشمند شما.
سلام
خدمت می رسم
سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام
سلام
آدرس ؟ آدرس ؟ آدرس ؟ آدرس ؟ آدرس ؟ آدرس ؟ آدرس ؟
همه رفتدن کسی دور و ورم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخرای عاقبت بود
که جز افسوس هوایی در سرم نیست
سلام
ممنونم
"من"
"تو"
و فقط...
"یک قاب عکس"
این
تمام خوشبختی بود که
از جیب خدا کش رفتـــــــــــــــــــــــــــم.
سلام عزیز
الهی فدات
♠ ایـטּ روزهـا دِلـْ را مـیدُزدَنـْد
♠ بَعد کــِہ بــِہ دَردِشاטּ نَخُوردے
♠ جاے صَنـْدوقِ پُسـتــْ آטּ را
♠ دَر سَطـْلِ آشـْغالـ میــے اَنـْدازَنـْد
♠ وَ تو خوبـْـ میدانــے دِلــے کــِہ الـْمثنــے شُد
♠دیگر دلـْ نمــے شود...
سلام مهربونم
عزیز دل افسانه ای
سال امسالین نوروز طربنا کترست
پار وپیرار همیدیدم، اندوهگنا
این طربناکی و چالاکی او هست کنون
از موافق شدن دولت با بوالحسنا
سلام
مهرتان را سپاس
این بـی تــفـآوتـیهـآ ..
ایــن بـی خــَـبــَـری هــآ ..
گــآهی دیــدآر از ســَـر اجـبـآر ..
نــَـبـودَن هآ ؛نـَـدیــدَن هــآ ..
یــَـعـنـی بــُـرو ! ..
گـــآهــی چـِـقــَـدر خِــنـگ مـیـشــویـم !
سلام مهربونم
عزیز دل افسانه ای
سلام خوب هستین
واقعا افرین وبلاگاتون بسیلر زیباست مخصوصا اهنگش
مرسی که به سر زدین
دوست داشتین با تبادل لینک خبرم کنید؟؟؟
سلام
تگاهتون زیباست
ممنون از لطفتون شما لطف دارید
چشم خبرتون می کنم
سلام افسانهءعزیزباپست جدیددرخدمتتومت هستم
سلام استاد
ممنون از دعوت تون
کمال میل
قول داده اَم...
گاهـــﮯ
هَر اَز گاهـــﮯ
فانـــوس یادَت را
میاטּ ایـטּ کوچه ها بـﮯ چراغ و بـﮯ چلچلـﮧ، روشَـטּ کنَم
خیالـت راحـَــت! مَـטּ هَماטּ منـــَــم؛
هَنوز هَم دَر این شَبهاے بـﮯ خواب و بـﮯ خاطـــِره
میاטּ این کوچـﮧهاے تاریک پَرسـﮧ میزَنـَم
اَما بـﮧ هیچ سِتارهے دیگـَرے سَلام نَخواهــَـم کَرد...
خیالت راحت
سلام
نگاه سبزتان را سپاس
نـِمیـבآنـَـم چـِشمآنـَتـــــــ
بـآ مــَـטּ چـِـہ میـکــُنـב
وَقـتــے کــِہ نـِـگاهَـــم میکـُنے
چـِنـآטּ בِلـــَ ـم اَز شِیطَنَتــــــــ نِگــآهَـتــــــــ میلَـــــرزَב...!
ڪـِـہ حِـــس میکـُنـَـــم چـِقـَــــבر زیـبـآستـــــ
فــَــدا شـُـدטּ بـــَـراے چــِشـم هـآیـے ڪـِـہ
تـَـمــــــآم בُنیــآستـــــ...
سلام عزیز مهربونم
مرسی
از وبلاگتون خوشم اومد با اجازتون لینکش میکنم تا مخاطبای منهم از وبلاگتون استفاده کنن
سلاممحبت می کنید
ازتون ممنونم
افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست
سپاسگزارم
با صدای دوره گرد محله هم گریه میکنی!!!
با صدای دوره گرد محله هم گریه میکنی!!!
سلام
سپاسگزارم
سلام...یه سوال میتونم ازتون بپرسم؟!
سلام
با کمال میل
سلام
ممنونم
سلام عزیز یکی دیگه از شعرهامو گذاشتم ممنون میشم بیای بخونی
نظرم بدی که منت گذاشتی
سلام
حتما
ممنون از اینکه منو قابل دونستید...فعلا؛ خدانگهدار
خواهش می کنم
در پناه حق
سلام...مرسی که سر زدی...


وب قشنگی داری....خوشحال میشم بازم بیای وبم....
در زندگی به هیچ کس اعتماد نکن
آیینه با تمام یک رنگیش
دست چپ و راست را
به تو اشتباه نشان می دهد . . .
آپم[گل]
سلام قشنگم
مرسی فدات شم
هوایــــــــــت ...
دســت سنگینــــــــــی داشت ...!
اینــــــــــ را وقتــــــــــی ,
زد به ســــــــــرم ...
فهمیــــــــــدم ...........!
سلام مهربونم
عزیز دلمی
همین که تو میدانــی
" دوستت دارم"
کافیست...
بگذار خفه کند خودش را
دنیا...
سلام
ممنونم
اما؟
من دلـم می خواهد
ساعتی غرق درونم باشم !!
عاری از عاطفـه ها…
تهی از موج و سراب…
دورتر از رفــقا…
خالی از هر چه فراق..!!
من نه عاشــق هستم ؛
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…
من دلـم تنگ خودم گشته و بس...!!!
سلام آموزگار مهربانی
سپاسگزار مهرتون هستم
کــآش فقـــط بودی ...
وقتی بغـــض میکردم ...
بغلــــم میکردی و میگفتی ..
ببینــــم چِشــآتو ...
منـــو نیگــــآ کُن ... اگه گریــــه کنی قهر میکنــــم میرمــــآ...
باز هم سپاس
یعقوبترین چشم جهان قسمت من باد
چون یوسف گمگشته من یوسف زهراست.
سلام فرشته ی آسمانی
ممنون از لطفتون
میسی از حضورت
خواهش می کنم
تو هیچ وقت
طاقت اشک هایم را نداشتی
امشب نیز مثل ِ هرشب
پا به پا
گریه هایم را گریه کردی.
دستمالم را در آورده ام
بگذار تا قاب ِ عکس ات را
خشک کنم ...
ممنونم
خدایا...
نترس.......
نه به گناه می افتی... نه به جهنم میروی...
من و تو به هم محرمیم
دستانم را بگیر.....
سلام مهربونم
عزیز دلمی
سلام افسانه جون.من چند روزی بیش تر نیست که این سایت رو باز کردم اما با استقبال بی نظیر رو به رو شدم.خیلی خوشحالم که شما جزء کسایی بودی که به من سر زدی، خیلی مفتخرم کردی،خوشحال میشم بازم بهم سر بزنی
سلام عزیزم انشالله که مبارک باشه
حتما
خدا آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
یکی آهسته می گوید
کنارت هستم ای تنها
و دل آرام می گیرد . . .
سلام
ممنونم عزیزدل
یه وقتایی دوس داری یه نفر درکت کنه:
اما
همه عالم درکت میکنن الا اون یه نفر...
باز هم سپاس
سلام عزیز صمیمی و شبتون بخیر و شادی[گل]
راز بزرگ تنهائی
حسین منزوی
بسر افکنده مرا سایه ای از تنهائی
چتر نیلوفر این باغچه بودائی
بین تنهائی و من راز بزرگی ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربین تو زیبائی
بارَش از غیرو خودی هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در یائی
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و این شیوه ی شب پیمائی
بو سه ای داد ی و تا بوسه ی دیگر مستم
کس شرابی نچشیداست بدین گیرائی
تا تو برگردی و از نو غزلی بنویسم
می گذارم که قلم پر شود از شیدائی .
سلام دوست گرامی
حضور گرمتان را سپاس
خدای عزیزم! مرا گفتی از رگ گردن به تو نزدیک ترم!
آخ! چه زیــبـــــا گـفـتـی...
اگر ذره ای از محبتت نباشد زندگانی بر من تمام است...
.........
خدایا بار دگر محبتت را بر من روا دار
دلم برای دوست داشتن های راستین تنگ شده
دوستت دارم آبجی خوبو مهربونم ..
ممنون از لطفتون
بزرگوارید
ممنون از دل نوشته زیباتون عزیز همدل...شاد باشید و سلامت
سلام
من نیز ازتون ممنونم
کاش می تونستم ببینمت
خیلی وابسته شدم
شماره تو بده اس ام اس بدم آبجی گلم
شما لطف دارید
شرمنده ام
آدمـای دلتــــــــــنگ
وقتی خیلی بهشون خوش میگذره و میخندند
یهو سرشونو برمیگردونند اونوری
یکم ثابت میشن
یواش یواش چشاشــــــون پر از اشـــــــک میشه...
باز هم سپاس
دل است دیگر...
بگذارد بگریــــد...
تا بداند هر آنچه خواست
داشتنی نیست...
ممنونم
میگویم: حواســ ــــ ــمــ هســ ـــتـــــ
کـ ـهـ خیلـــــ ـــے وقتــ استــــ نــ ـــگاهتـــ بـــــهـ تنهایــ ـ ــیمــ نیســ ــتــــ
خـــ ـودتــــــ را آزار مـے دهے یا مـــ ـــــرا ؟!!
محبت کردید
هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را با او بزند،
آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت...
به راستی انسان از تنهایی دق می کند...
ارنست همینگوی
حضورگرمتان را سپاس
چشای مَن ، پُــر خواهِشه ، نگاه تو ، یه نوازشه برای این دله دیوونه
دلم برات پَــــر میکشه صِدات واسَم آرامِشه ، نگات مثل نَمِ بارونه
دوست دارم، دلم ؛ میگیره بی تو بی هوا
هر لحظه دل به من میشکنه بی تو بی صدا
عشقت تو خونمه، قلب تو قلبِ منه
هرجا تو هر نفس دل واسه تو میزنه
خطا از من است ، می دانم …
از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نعبد “
اما به دیگران هم دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین “
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم …
خدایا ؛؛ رهایم نکن .....
سپاسگزارم آموزگار مهربانی
سلام .راستش خوب بود.
” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.”
سلام


خدا رو شکر
فرمایش شما کاملا متین انشالله که همیشه زندگیتون قرین آرامش باشه
دکتر شریعتی می گوید:
خدایا!
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خطا از من است، می دانم.
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"
اما به دیگران هم دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین"
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم
سلام
مهرتان را سپاس اما کاش نام و آدرس خوبتان را می گذاشتید
سلام[گل]
دوست
کسی است که
اولین قطره اشک تو را می بیند،
دومیش را پاک می کند
و
سومیش را به خنده تبدیل می کند!!![گل]
سلام
ممنونم
بادرود بر افسانه خانم گرامی
داستان جالب قصر پادشاه
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …
و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …
مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .
او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…
پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم …
پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .
مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار …
تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!
سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!
و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!
نکته:
ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم میتوانیم هدایت کنیم
سلام جناب باقریان بزرگوار
بیچاره سنمار

افسانه ها همیشه درسهای بزرگی رو به ما می آموزند از شما نیز به خاطر لطف بی دریغتون ممنونم محبت می کنید و خاطرات کهنه را با داستانهای زیبا و آموزندتون منو می کنید انشالله سایه ی پر مهرتون بر سر خانواده مستدام
باز هم سپاس
بادرود بر افسانه خانم گرامی
داستان جالب قصر پادشاه
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …
و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …
مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .
او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…
پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم …
پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .
مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار …
تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!
سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!
و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!
نکته:
ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم میتوانیم هدایت کنیم
خواندن دوباره ی این داستان زیبا خالی از لطف نیست
بازهم سپاسگزارم