X
تبلیغات
رایتل

خـــــاطرات کهــــنه و اشـــــعار نـــو

خاطرات کهنه و اشعار نو شمع خاموشی شب های من است تازه ام از این فضای دلپذیر یاد آن درمان غمهای من است. صهبـــــانــا

نویسنده: افسانه(TALE)
تاریخ: سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت: 01:57 ق.ظ

ازسرزمینی می آیم که مردمانش کم از صفا ووفا ندارند

وسرزمین دلهایشان کم ازسرسبزی بوستان بهشت نیست .

در این سرزمین چشمه ای از جنس نور جریان دارد که یاد آور صهبای

بهشت است .کودکانش خندان ومردمانش همه شنگ.ووسعت دیدگانشان

خاک قدمهای زنان آزاد این سرزمین است آسمانش پوشیده ازلکه های ابری ایست

که برای دلتنگی های دیگران می بارد. شاعرانش همه غزل سرایند غزلهایی گویند به وزن دلهای بزرگ و احساسات پاک.امید را می شود در دیدگانش به وضوح مشاهده کرد .

دلهای امیدوارشان همانند دریای بیکران آرام وروشن است . آری اینان

رستگاران افکارغبارگرفته اند که در تپش قلبشان 

حرفهایی برای نگفتن ندارند .وتنهایی هایشان رابا هم

قسمت میکنند .وکلبه ی تنهایی من را با چراغ تنهای شب(ماه)

روشن کردند.من صدای تپش قلبشان ر ا می شنوم واگر فرسنگها فاصله

بینشان باشد تپش قلبشان را برای یکدیگر می فرستند. و من همچنان در شاهراه

خیال( Main way) در اندیشه این سرزمین که فراسوی تجسم است

حیرت زده مانده ام .واز خویش گفتن هارا فراموش کرده ام .

فراموش کردم پسر صحرا راکه دلش همانند اقیانوس

بود.فراموش کردم  دلنوشته های یک پسر معلول را.فراموش کردم خاطرات کهنه ام را خاطراتی که هیچگاه نتوانستم آنها رابیان کنم و بادیدن شاعران شیرین بیان

غزل سرا اشعار نو ام را با خاطرات کهنه ام در صندوقچه

خیال مدفون کردم.اما هیچگاه فراموش نخواهم کرد  افسانه دوعاشق دور از هم اما باهم را این افسانه حقیتها در برداشت.از سین سنبل سبدی ساختم وخاطرات این سرزمین رادر میان گلهای سنبل این سبد جای دادم تاهمیشه بهاری شود یاد وخاطره این سرزمین در نزد من.


آرشیو

عزیزان افسانه
ابزارک های وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 334805
RSS


کد آهنگابزار وب مستر