X
تبلیغات
رایتل

خـــــاطرات کهــــنه و اشـــــعار نـــو

خاطرات کهنه و اشعار نو شمع خاموشی شب های من است تازه ام از این فضای دلپذیر یاد آن درمان غمهای من است. صهبـــــانــا

نویسنده: افسانه(TALE)
تاریخ: چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت: 01:02 ق.ظ

به تـــو می اندیشــــم 

به تـــو و تنـــدی طـــوفان نگاهـــت بر من 

به خــود و عشـــق عمیـــقت بر تن 

به تـــووخاطـــــره ها  

که چرا هیــچ زمانی من وتو ما نشـــدیم 

جام قلبم که به دست تو شکست  

من چرا باز تو را بخشیدم؟ 

به تـــو می اندیشــــم  

به تو کــه غرق در افـــکار خودی 

من در اندیشــــه ی افـــــکار تـــوام 

قانعـــم بر نگه کـــوته تو 

هر زمان در پی دیدار توام  

 

پ.ن۱: زن جنس عجیبی ست ! چشم هایش را که می بندی دید دلش بیشتر می شود دلش را که می شکنی باران لطافت از چشم هایش سرازیرمی شود.انگار درست شده تا روی عشـق را کـم کند. 

پ.ن ۲:ایستادن،اجبار کوه بود و رفتن سرنوشت آب؛ افتادن تقدیر برگ است و صبر،پاداش آدمی!
پس بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم که همه ما خاطره ایم…

آرشیو

عزیزان افسانه
ابزارک های وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 331140
RSS


کد آهنگابزار وب مستر