X
تبلیغات
رایتل

خـــــاطرات کهــــنه و اشـــــعار نـــو

خاطرات کهنه و اشعار نو شمع خاموشی شب های من است تازه ام از این فضای دلپذیر یاد آن درمان غمهای من است. صهبـــــانــا

نویسنده: افسانه(TALE)
تاریخ: جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت: 08:12 ب.ظ

گریه کردم گریه هم این بار آرامــم نکرد 

هرچه کردم هرچه آه انگـار آرامــم نکرد 

 

روستا از چشم من افتاد دیگر مثل قـبل 

گرمــی آغـــوش شالـــیزار آرامــم نکرد 

 

بی تو خشکیدندپاهایم کسی راهم نبرد 

درد دل با ســــایه و دیـــــوار آرامــم نکرد 

 

خواسـتم دیگر فراموشــت کنم اما نشد 

خواستــم اما نشد این کــار آرامــم نکرد 

 

سوختــم آنگــونه درتب آه از مادر بــپرس 

دستـــمال تــب بر نمــــدار آرامـــم نـکرد 

 

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت 

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 

 

   زنده یاد نجمه زارع

پ.ن۱:تفـاوت  من و تــو در این اســت که من بــرای تو خاطــره شــدم و تو بــرای من رویـــــا  

پ.ن۲:عاشقانه های مرا به خود نگیر مخاطب مـــــن معشوقی  ایست که هنوز به دنیا نیامده,

تو که مدت هاست برای من... از دنیا رفــــته ای

آرشیو

عزیزان افسانه
ابزارک های وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 333706
RSS


کد آهنگابزار وب مستر