X
تبلیغات
رایتل

خـــــاطرات کهــــنه و اشـــــعار نـــو

خاطرات کهنه و اشعار نو شمع خاموشی شب های من است تازه ام از این فضای دلپذیر یاد آن درمان غمهای من است. صهبـــــانــا

نویسنده: افسانه(TALE)
تاریخ: جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت: 01:18 ق.ظ

 

می شود بی تو از این شهر سفر کردن و رفتن             بی پــیامی به تو با قهــر گذر کــــردن و رفـتن 

می شــود صفحـه ی هر خاطـره را پاره نمـودن            می شود یاد تو را دست به سر کردن و رفتن 

مـی شـــــود دورتــر از ســـیطره تیــر نگـــاهــت       بــه بلــندای تـــو از دور نظـــر کـــردن و رفتــن 

می شود عهــد تو را مثل تو یکسویه شکستن          همه عمر به انــــدوه  تو ســـر کردن و رفتن 

می شــود به دریـــا زد و بیـــهوده شــــنا کـــــرد       بی هراس از شکم موج خــطر کردن و رفتـن 

 

ولی ای دوست به قرآن که حقـیقت به جز این است    

کــی شــود یک نفس از عشق حــذر کردن و رفتن   

 

پ.ن۱: رمز آرامش این است منتظر کسی نباشی که منتظرت نمی ماند   

پ.ن۲:یک روز یک جایی ،یک غریبه .می شود همان اتفاق ناخوانده زندگیت !که سالها به آرزویش نشسته بودی.اما او فاتحه ی کل زندگیت را یک جا می‌خواندو می رود ... !

آرشیو

عزیزان افسانه
ابزارک های وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 334805
RSS


کد آهنگابزار وب مستر