X
تبلیغات
رایتل

خـــــاطرات کهــــنه و اشـــــعار نـــو

خاطرات کهنه و اشعار نو شمع خاموشی شب های من است تازه ام از این فضای دلپذیر یاد آن درمان غمهای من است. صهبـــــانــا

نویسنده: افسانه(TALE)
تاریخ: چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391 ساعت: 12:44 ق.ظ

 

از راه که رسیدی نگاهت غریب بود،  

 من با غربت نگاه تو همسفر شدم  

 خیلی وقت است که با تو زندگی می کنم  

یعنی ، چشم هایم را که می بندم تو می آیی!

 شب ها همیشه عجولم برای خواب !...  

برای خواب که نه ، برای بستن چشم هایم و  

آمدن تو !!چشم هایم را می بندم و انتظارت را  

می کشم ! تو  می آیی ...!  

این است زندگی من ! باورت می شود ؟ 

آشفته می نویسم امشب ؟؟ تو ببخش...  

به دل نگیر معنای دل ! امشب هم از آن شب  

های  دیوانگی ام است ..

کمی که بنویسم ، آرام می شوم ... 

حالا که من نشسته  ام و برای تو    

می نویسم تو آروم بخواب .. 

آرامش تو اوج آرزوهای من است ... 
 

 تو نمی دانی اما من هنوز هم    

 

تــــو را دوستـــــــــ  دارمــــــــ

پ.ن ۱: تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئـــــــــــــــــو​لی ...

پ.ن ۲: انسان در حال گریه به دنیا می آید و وقتی به اندازه کافی گریه کرد می میرد

آرشیو

عزیزان افسانه
ابزارک های وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 334805
RSS


کد آهنگابزار وب مستر