X
تبلیغات
رایتل

خـــــاطرات کهــــنه و اشـــــعار نـــو

خاطرات کهنه و اشعار نو شمع خاموشی شب های من است تازه ام از این فضای دلپذیر یاد آن درمان غمهای من است. صهبـــــانــا

نویسنده: افسانه(TALE)
تاریخ: جمعه 9 دی‌ماه سال 1390 ساعت: 01:18 ق.ظ

                کهنه


کهنه زخم خاطراتت سینه ام راچاک کرد

پیکر بی جان دل را در کناری خاک کرد

سوز دل راگر چه آب فرقتت بر باد داد.

لیک چون یعقوب ما راشهره افلاک کرد

جام وصلت کام دل را جرعه ای مهمان نگشت.

جام درد آلود هجرت سینه را غمناک کرد

لحظه ای بنشین کنارم از شب هجران مگوی

تیره آب حسرتت را جوی دل ادراک کرد

لشکر چنگیز جورش سوی ما گشته روان

آری آن شمشیر در من عزم استهلاک کرد.

با اجل او کرد قصد جان ما گویی دریغ

جان جوهر گونه را از جور خاکی پاک کرد.

ای منو در بحر عشقش پا نهادن خودکشی است

این ندا در سینه آمد تا فلک پژواک کرد.

 

                                        منوچهر مرادی

آرشیو

عزیزان افسانه
ابزارک های وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 332322
RSS


کد آهنگابزار وب مستر