خاطرات کهنه و اشعار نو شمع خاموشی شب های من است تازه ام از این فضای دلپذیر یاد آن درمان غمهای من است. صهبانا
میرای خوب من:
مـن نـه به راز و افسـون
گل سـرخ "سهرابـم
نـه به دوسـت داشتنـی بـودن
گل سـرخ ِ"شـازده کوچولـو
خـودم هستـم برای دلِ خـودم
غـریب / قـریب
مسـافر راهـی مبـهم
چشـم انتـظار گاه خسـته و پژمـرده
از هیـاهوی روزگـار
خـط خـطی هایی می کنم
از سـر دلتنـگی
وبرای
دل خودم

دنیا کوچکتر از آن است که کینه ای در دل 
راز خوشبختی چیست
مثل ماهی در آب پر کنی جان مرا از بودن
حس کنم گرمیِ احساس تورا؟راز خوشبختی من در این است
که تورا بشنوم از راه درازو ببوسم هر بار عطر پاک نفست را از دور
من دلم می خواهد......
به تو اندیشه کنم چِقَدَر خوشبختم
که تو خوشبختی

تسلیت واژه کوچکی ست در برابر غم بزرگ شما
از خداوند صبر برای شما و خانواده محترم خواهانم
امیدوارم که غم آخر زندگیتان باشد

امشب که یادِ من نیستی
بگذار برایت ترانه ای بخوانم
از آدمکی برفی
که در حسرتت آب شد
و تـــو چشم هــــای خیسش را
به آستین پیراهنت دوختی
ما همیشه کسانی که به فکر ما هستند
رو به گریه می اندازیم
گریه می کنیم برای کسانی که به فکر ما نیستند
و به فکر کسانی هستیم که
هیچ وقت برامون گریه نمی کنند
هر چه دانست آموخت مرا غیر یک اصــل که نا گفته نهاد
قدر استــــاد نکو دانستن حیف که استاد به من یاد نداد
معلم عزیزم روزت مبارک![]()
.jpg)
اعتقاد همگان بر این است
چشمها را باید بست
دستها را به گریبان آویخت
تا کی نتوان به حقیقت پی برد
چشمها را باید بست
تا حقیقت نشود فاش بر هیچ کس
تا که در وادی دور
کسی از روح بلند سیر نگردد هرگز
چشمها را باید بست
تا که از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
چشمها را باید بست
نه به هنگام غروب خورشید
که نگاه دل ما خیره شد
چشمها را باید به مهر زمان در اندود
چشمها را نتوان دیگر شست
کسی از دیدن خورشید دلارام نشد
نتوان بود زدیدار شقایقها شاد
چونکه در خاطره ها جرات باریدن نیست

نیوتن اگر جاذبه را درست می فهمید
معشوقه اش از درخت متنفر نبود
و در دفتر خاطراتش نمی نوشت...
اشک های من هم به زمین می افتاد اما تو سیب را ترجیح دادی...!
کاش می شد سرنوشت از سرنوشت
نوروگرما بهر خاکستر نوشت
نقد را از خان وخانخواهان گرفت
بره رابر سفره ی نوکر نوشت
عاشق ومعشوق را هردم به هم
بوی عطر عشق با عنبر نوشت
ماهرویان رابه عشق مادری
جان فدای مهر هر مادر نوشت
کاش می شد سرنوشت از سر نوشت
کاش می شد هرچه هست بر دفتر خوبی نوشت
کاش می شد از قلم هایی که برعالم رواست
با محبت باوفا با مهربانی هانوشت
خانمحمدی (یاور)

خدایا رویاهایم جایی ناتمام ماندند شدم رویای ناتمام
خدایا
میوه کدام درختت را گاز بزنم
؟
که از زمین رانده شوم
اینجا زمین است
.ساعت به وقت انسانیت
خوابیده است!
خطا از من است ،
مـی
دانم
از من کـه سالـــــــهاست گفته ام ایاک نعبد،
اما به دیگران
هم
دل سپرده ام
از من کـه سالــــــــهاست
گفته ام ایاک
نستعین،
اما به دیگران هم
تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از
همیشه
دلتنگم
صدفی به صدف مجاورش گفت:در درونم درد بزرگی احساس میکنم،
دردی سنگین که سخت مرا میرنجاند.صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت: ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:آری! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایهات در درونش احساس میکند
جبران خلیل جبران

راه دریای دلم می پیمود
خدایا به کسانی که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی برتر است
و به آنان که دوست تر میداری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر است
عشق جوششی یک جانبه است
به معشوق نمی اندیشد که کیست
اما دوست
داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور
سبز می شود و رشد می کند و از
این رو است
که همواره پس از آشنایی پدید می آید
عشق در دریا غرق شدن
است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می
دهد
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک گرسنه
است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن"...»
دکترعلی شریعتی

فلسفه الاکلنگ
اثبات بزرگے کسے است که
فرو می نشیند تا دیگرے پرواز کند

بهتریـــــــــــــــــــــــــــــــــــن ها همیشه مے مانند
شاید جلوے دیدگان نباشند
امادردل ماندگارند
خدا روشکر که مردان حجاب ندارند .
فکر کنید اگر مردان حجاب داشتند چقدر دختر به گناه می افتاد
این هم یه زنگ تفریح کوچولو.

ادامه مطلب
باور نکن تنهایی ات را من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیکتر، تو
از تو به تو نزدیکتر، من
باور نکن تنهایی ات را، تا یک دل و یک درد داری...
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر میگذاریم
دل! تاب تنهایی ندارم، باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بُگذار و بُگذر، با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را، من با توام منزل به منزل

او رفت و من نشناختمش . در تمام میخکهای سر هر دیوار، آواز غریبش را شنیدم
اما نشناختمش. همانگونه که بغضهای
گاه و بیگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.
اینجا، هر چه هست، جز با صداقت او و کلام و نقشهای او، حوض بی ماهیست.
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن
زاغچه ای که هیچ کس جدی نگرفتش .
اینجا را هدیه اش میکنم. به آنکس که برای سبدهای پرخوابمان، سیب آورد.
حیف که برای خوردن آن سیب، تنها بودیم . چقدر هم تنها ...
سهراب. .. سپهری


فرا رسیدن سال نو همیشه
نوید بخش افکار نو،کردار نو و تصمیم های
نو برای آینده است. آینده ای که همه امید داریم
بهتر ازگذشته باشد. در سال نو، ۳۶۵ روز
سلامتی، شادی، پیروزی،مهر و
دوستی و عشق را برای
دوستان عزیزم
آرزومندم.

سال نو مبارک
چرا وقتی من می سوزم تو اشک می ریزی؟
شمع گفت:
چطور ممکنه وقتی کسی که تو قلبمه و داره می سوزه من اشک نریزم

پ.ن:برای مدتی از حضور دوستان خوب ومهربانم خداحافظی می کنم وشما رابه خداوند بزرگ می سپارم شاید دوباره بازگشتی باشد.
دوستتان دارم 
امروز را برای احساس عزیزانت غنیمت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند
مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:تو حتماً شوخی می کنی....قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.؟
پیرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت.
والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چاره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.
لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام جملاتی را می خواند:
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.
او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با
معشوقه خود با خوشحالی سخن می
گفت. گریه من از این جهت است که
این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق
خدای متعال می دانم، اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود
داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم؛ لذا به حال خود گریه می کنم



آیت الله بهجت:
ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم،نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم؛
افلاطون
اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد،
وقتی از همه جا نا امید شدی، در میان کوه فریاد بزن آیا هنوز امید هست؟ خواهی شنید که
هست هست هست... .

| Design By : Pichak |







